SheytOOOnaK

 
خسته شدیم
نویسنده : SheyTOOnaK - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳۸٧
 

 خیلی وقته می خوام یه پست توپول بزارم!

 خیلی شعر و مطلب خواندم! خیلی آهنگ گوش دادم که شاید یکیشون همون چیزی

 و بگه که من می خوام بگم!همه قشنگ و باحال بودن ولی ایچکدوم اون چیزی که

 من می خواستم  برای گفتن(به طور کامل)نداشت!

 خواستم خودم بنویسم ولی حال نداشتم!نیشخند

 آخه خیلی وقت است که به آدم ها، به ارتباطاشون، به رفتارشون، به صفاتشون،

 به زندگی، به گذر زمان و به همه چی حساس شدم ! خیلی دقیق شدم!

 و در این حال کلی اتفاق برام افتاد که هر کدوم پتانسیل اینو داشتن که تا مدت طولانی

 ذهنم رو در گیر کنند!

 بعلاوه کلی اتفاقات در گذشته که فقط بعضی وقتا یــــــــهو حمله می کردن و برام

  مهم می شدن و ذهنمو در گیر می کردن ،هم حالا پایه بودم که یورش بیارند!نیشخند

 

 خلاصه اوضاع پیچیده ای است! ولی اون چیزایی که می خواستم بنویسم، شاید

 موضوع ده ها بلاگ می شد که همون موقع که بهش می فکریم و دوست داشتم

 بنویسمشون،باس می نوشتم! الآن ترجیح می دم بی خیال بشم!عینک

 یکی از چیزایی که می خواستم یه مطلب به طور غیر مستقیم برای یک  فردی

  بنویسم هم کنسل شد! دیدم ارزش نداره حتی بهش بفکرم چه برسه به مطلب نوشتن!عینک 

   بعضی وقتا بعضی ها خیلی بچه اند وماخیلی بزرگ می بینیمشون وجدی می گیریمشون!

 

         و اما زندگی و ارتباطات و ....!

   چند روزیه احساس می کنم همه خسته شدن!!!!

  خسته از خیلی از کار هایی که تا حالا به هر مصیبتی بود انجام می دادند !

 حتی خسته از خیلی از کار هایی که دوست داشتن و کلی باهاش شاد بودن!

 احساس می کنم همه می خوان یه تغییری بکنند! از کارهای قبلی شون ناراضی نیستن

  ولی خسته اند! بعضی ها به زور می خوان با دست کاری شرایط، کار هایی که قبلا"

 انجام می دادن، براشون مثل قبل باحال بشه ،ولی نمی شه!

 من می احساسم نمی شه،نمی دونم!شما این طوری نمی فکرید!؟

 

   گل،آن خوشتر که چند روزی نماند                چو ماند، هیچکس قدرش نداند


 
comment نظرات ()